|
|
|
|
|
سلام دوستان خوبم درهرکجای دنیا که هستید برای تان آرزوی موفقیت وشادکامی دارم . اینجا که فصل سردی رسیده هوادرکابل خیلی سرد شده شما درهرکجا هستید شادوخرم باشید بقول معروف اب تان سردونان تان گرم باشد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:57 توسط محمد ضیاه مقصودی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:26 توسط محمد ضیاه مقصودی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:13 توسط محمد ضیاه مقصودی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:38 توسط محمد ضیاه مقصودی
|
|
||
|
|
|
|
|
بشنوازنی چون حکایت میکند ازجدایی ها شکایت میکند
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:16 توسط محمد ضیاه مقصودی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:10 توسط محمد ضیاه مقصودی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:42 توسط محمد ضیاه مقصودی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:21 توسط محمد ضیاه مقصودی
|
|
||
|
|
|
|
|
بي تومهتاب شبي بازازآن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال توگشتم شوق ديدار تو لبريز شد ازجام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صدخاطره خنديد عطر صدخاطره پيچيد يادم آيد:كه شبي باهم ازآن كوچه گذشتيم پرگشوديم ودرآن خلوت دل خواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه رازجهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف وشب آرام بخت خندان وزمان رام خوشه ماه فروريخته درآب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب وصحرا وگل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد:توبه من گفتي ازاين عشق حذركن لحظه اي چند براين آب نظر كن آب آيينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت بانگاهي نگران است باش فرداكه دلت بادگران است تافراموش كني چندي از اين شهرسفركن باتوگفتم حذرازعشق ندانم سفرازپيش توهرگزنتوانم روزاول كه دل من به تمناي تو پرزد چون كبوتر لب بام تونشستم توبه من سنگ زدي من نرميدم نگسستم بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم تابه دام تودرافتم همه جا گشتم و گشتم حذرازعشق ندانم نتوانم اشكي ازشاخه فروريخت مرغ شب ناله تلخي زدوبگريخت اشك درچشم تولغزيد ماه برعشق توخنديد يادم آيد:كه دگرازتوجوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم نرميدم رفت در ظلمت شب آن شب و شبهاي دگرهم نگرفتي دگر ازعاشق آزرده خبر هم نكني ديگراز آن كوچه گذر هم بي تواما به چه حالي من ازآن كوچه گذشتم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:27 توسط محمد ضیاه مقصودی
|
|
||