تبليغاتX
naieystan.blogfa.com
تکنالوژی معلوماتی وجهان مدرن
سلام دوستان خوبم درهرکجای دنیا که هستید

برای تان آرزوی موفقیت وشادکامی دارم . اینجا که فصل سردی رسیده هوادرکابل خیلی سرد شده شما درهرکجا هستید شادوخرم باشید بقول معروف اب تان سردونان تان گرم باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:57  توسط محمد ضیاه مقصودی  | 


هدق ازتکنالوژی معلوماتی ...............

برای شرح بیشترروی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:26  توسط محمد ضیاه مقصودی  | 



برای معلومات بیشتر بروی ادامه کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:13  توسط محمد ضیاه مقصودی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:38  توسط محمد ضیاه مقصودی  | 


                                               بشنوازنی چون حکایت میکند

ازجدایی ها شکایت میکند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاا
یش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:16  توسط محمد ضیاه مقصودی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:10  توسط محمد ضیاه مقصودی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:42  توسط محمد ضیاه مقصودی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:21  توسط محمد ضیاه مقصودی  | 

بي تومهتاب شبي بازازآن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال توگشتم

شوق ديدار تو لبريز شد ازجام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

                                                                             باغ صدخاطره خنديد

عطر صدخاطره پيچيد

يادم آيد:كه شبي باهم ازآن كوچه گذشتيم

پرگشوديم ودرآن خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه رازجهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف وشب آرام بخت خندان وزمان رام

خوشه ماه فروريخته درآب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب وصحرا وگل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد:توبه من گفتي ازاين عشق حذركن

 لحظه اي چند براين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است تو كه امروز

نگاهت بانگاهي نگران است باش

 فرداكه دلت بادگران است

تافراموش كني چندي از اين شهرسفركن

باتوگفتم حذرازعشق ندانم

سفرازپيش توهرگزنتوانم

روزاول كه دل من به تمناي تو پرزد

 چون كبوتر لب بام تونشستم

 توبه من سنگ زدي من نرميدم نگسستم

بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تابه دام تودرافتم همه جا گشتم و گشتم

حذرازعشق ندانم نتوانم

اشكي ازشاخه فروريخت

 مرغ شب ناله تلخي زدوبگريخت

اشك درچشم تولغزيد ماه برعشق توخنديد

يادم آيد:كه دگرازتوجوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت شب آن شب و شبهاي دگرهم

نگرفتي دگر ازعاشق آزرده خبر هم

نكني ديگراز آن كوچه گذر هم

بي تواما به چه حالي من ازآن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:27  توسط محمد ضیاه مقصودی  |